فیک
*پارت بیست و هفتم خرگـــ🐰ــوشِمافیا*
وقتی از پله ها اومد پایین،همه جا ساکت بود.
روی زمین لکه های کوچیکی از خون دیده میشد.
هوا بوی خون و باروت میداد.
این،جزو کوچیک ترین درگیری هایی بود که کوک داشته؛ولی موضوعش بزرگ ترین دارایش بود.
دارایی که وانمود به دوست نداشتنش میکرد!
تنها چیزی که سکوت مرگبار اونجا رو میشکست،شسکتن چوب های خشک زیر پاهای کوک بود.
چند تا از بادیگارد هاش که نسبتا کمتر زخمی شده بودن اومدن سمتش تا کمکش کنن اما پسشون زد و خواست به سمت ماشین خودش بره ولی تنها چیزی که دید چند تا تیکه فلز از هم پاشیده بود.
پس به ناچار سمت ون رفت و صندلی عقب نشست.
ون بعد چند تا استارت راه افتاد و به طرف عمارت اصلی رفت.
(بچه ها یه توضیح کوچیک؛
وقتی کوک از عمارت خارج شد ساعت حدود ۶-۷ صبح بود ولی میخوام ساعت رو تغییر بدم،الان که کوک میرسه عمارت ساعت 1:06 شبه..😄🖇)
*ساعت 1:10..داخل عمارت*
کوک هنوز توی ماشین بود.
پارچهای که دور پهلوش پیچیده بودن تا جلوی خون ریزی شدیش رو بگیره حالا کاملا به رنگ قرمز در اومده بود.
کوک تقریبا بیهوش شده بود ولی بی صبرانه،منتظر دیدن ا.ت بود.
میدونست که ا.ت حتما کلی از دستش عصبانی و ناراحته ولی،چه میشه کرد؟!
عشق بلا های عجیبغریبی سر آدم میاره...
بالاخره با کمک دوتا بادیگارد از ون پیاده شد.
ویو ا.ت(بعد از سال ها،نزدیک بود یادم بره باید ویو ا.ت هم بزارمممم🌚🎀):
از صبح بود کوک رفته.
نگرانشم.
واقعا نگرانشم.
اونم خیلی.
میدونم که اون منو دوست نداره ولی من..من همچنان خیلی دوستش دارم!!
صبر کن...
اون..اون کوکه؟!
اون پارچهی آلوده به خونی که دور کمرشه دیگه چیه..زخمی شده؟!
اوه..نهنهنه نه...باید برم باید برم پیشش حتی اگه اون نمیخواد!!
. . . . . . . . . .
ا.ت با قلبی که هر لحظه امکان داشت از سینش بیرون بزنه از اتاقش بیرون پرید و از پله ها پایین رفت.
با صحنه ای که دید قبلش یه تپش جا انداخت و بعد ده ها اضافه تر زد.
علامت ا.ت:+
*خودمم یادم رفته بود علامتش چیه🗿💔*
+کوک!!!
ا.ت با صدای بلندی گفت و به سمت کوک رفت و بدون مقدمه رفت توی بغلش که باعث شد کوک کمی دردش بگیره ولی،ارزشش رو داشت.
بادیگارد ها سعی کردن به ا.ت بگن بره کنار ولی ا.ت همچنان توی بغل کوک بود.
پس با اخمی که همچین هم جدی نبود روبه بادیگاردا آروم گفت:
+برید اونوررررر
ا.ت بعد از چند دقیقه انگار که تازه فهمیده بود کوک زخمیه از بغلش جدا شد و لب زد.
+زود باشید!یه پزشکی چیزی خبر کنید!!
|نانایینانایینانایییییییی
به احتمال 99 درصد پارت بعد پارت آخری هستتتت🤗🧸🍂|
وقتی از پله ها اومد پایین،همه جا ساکت بود.
روی زمین لکه های کوچیکی از خون دیده میشد.
هوا بوی خون و باروت میداد.
این،جزو کوچیک ترین درگیری هایی بود که کوک داشته؛ولی موضوعش بزرگ ترین دارایش بود.
دارایی که وانمود به دوست نداشتنش میکرد!
تنها چیزی که سکوت مرگبار اونجا رو میشکست،شسکتن چوب های خشک زیر پاهای کوک بود.
چند تا از بادیگارد هاش که نسبتا کمتر زخمی شده بودن اومدن سمتش تا کمکش کنن اما پسشون زد و خواست به سمت ماشین خودش بره ولی تنها چیزی که دید چند تا تیکه فلز از هم پاشیده بود.
پس به ناچار سمت ون رفت و صندلی عقب نشست.
ون بعد چند تا استارت راه افتاد و به طرف عمارت اصلی رفت.
(بچه ها یه توضیح کوچیک؛
وقتی کوک از عمارت خارج شد ساعت حدود ۶-۷ صبح بود ولی میخوام ساعت رو تغییر بدم،الان که کوک میرسه عمارت ساعت 1:06 شبه..😄🖇)
*ساعت 1:10..داخل عمارت*
کوک هنوز توی ماشین بود.
پارچهای که دور پهلوش پیچیده بودن تا جلوی خون ریزی شدیش رو بگیره حالا کاملا به رنگ قرمز در اومده بود.
کوک تقریبا بیهوش شده بود ولی بی صبرانه،منتظر دیدن ا.ت بود.
میدونست که ا.ت حتما کلی از دستش عصبانی و ناراحته ولی،چه میشه کرد؟!
عشق بلا های عجیبغریبی سر آدم میاره...
بالاخره با کمک دوتا بادیگارد از ون پیاده شد.
ویو ا.ت(بعد از سال ها،نزدیک بود یادم بره باید ویو ا.ت هم بزارمممم🌚🎀):
از صبح بود کوک رفته.
نگرانشم.
واقعا نگرانشم.
اونم خیلی.
میدونم که اون منو دوست نداره ولی من..من همچنان خیلی دوستش دارم!!
صبر کن...
اون..اون کوکه؟!
اون پارچهی آلوده به خونی که دور کمرشه دیگه چیه..زخمی شده؟!
اوه..نهنهنه نه...باید برم باید برم پیشش حتی اگه اون نمیخواد!!
. . . . . . . . . .
ا.ت با قلبی که هر لحظه امکان داشت از سینش بیرون بزنه از اتاقش بیرون پرید و از پله ها پایین رفت.
با صحنه ای که دید قبلش یه تپش جا انداخت و بعد ده ها اضافه تر زد.
علامت ا.ت:+
*خودمم یادم رفته بود علامتش چیه🗿💔*
+کوک!!!
ا.ت با صدای بلندی گفت و به سمت کوک رفت و بدون مقدمه رفت توی بغلش که باعث شد کوک کمی دردش بگیره ولی،ارزشش رو داشت.
بادیگارد ها سعی کردن به ا.ت بگن بره کنار ولی ا.ت همچنان توی بغل کوک بود.
پس با اخمی که همچین هم جدی نبود روبه بادیگاردا آروم گفت:
+برید اونوررررر
ا.ت بعد از چند دقیقه انگار که تازه فهمیده بود کوک زخمیه از بغلش جدا شد و لب زد.
+زود باشید!یه پزشکی چیزی خبر کنید!!
|نانایینانایینانایییییییی
به احتمال 99 درصد پارت بعد پارت آخری هستتتت🤗🧸🍂|
- ۲۷
- ۱۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط